__________________________________________
تپه باستاني حسنلو در آذربايجان غربي، در جنوب غربي درياچه اروميه، در منطقه سرسبز شهرستان نقده (سرزمين
تاريخي سلدوز) و در ۷ كيلومتري شمال شرقي اين شهرستان واقع است و به علت مجاورت با دهستان حسنلو به اين نام معروف شده است. ارتفاع اين تپه از بستر رودخانه گدار كه از كنار آن مي گذرد، ۲۰ متر و قطر آن حدود ۲۵۰ تا ۲۸۰ متر است. وقتی رابرت دايسون، سرپرست گروه باستان شناسان دانشگاه پنسيلوانيا به جهت کاوش در این تپه به ميدان آمد، قلم مو را به دست گرفت و شروع کرد به تميز کردن استخوان ها، ناگهان يک سيم طلايي نمايان شد، فکر کرد مرد 3 هزار ساله النگويي از طلا به دست دارد، کار را ادامه داد، اما طلا همچنان پايين تر و پايين تر مي رفت و تمام نمي شد تا اينکه جامي 20 سانتي متري به دست آمد جام پر از نقش و نگار است، نقش و نگارهايي که راوي داستاني رازآميزند. روايت جام را و هويت پديد آورندگانش را از گزواني مي پرسيم:«جام زرين حسنلو با نقش هايي پرکار در تمام قسمت هاي بدنه، داستان اساطيري از افسانه هاي هوري را روايت مي کند. زماني که اين جام در منطقه آذربايجان امروزي ساخته شد، مردماني هوري که غير سامي و هند و اروپايي هستند، در آنجا زندگي مي کردند. هوري ها در نيمه دوم هزاره دوم پيش از ميلاد از شمال سوريه تا غرب ايران پيش آمدند اما سهم آنها ار هنر و اساطير ايران ناشناخته مانده است. به هر حال بر اساس بررسي هايي که روي اين اثر ارزشمند انجام شده، مي توان نام حماسه کوشش کوماربي در بازيافتن پادشاهي آسماني را براي نقش هاي جام برگزيد.»سه ايزد، سوار بر ارابه پيش مي روند. نخستين ارابه که ايزد هوا بر آن ايستاده، با گاو نر کشيده مي شود. ارابه ايزد زمين که کلاه شاخداري به سر دارد و ايزد خورشيد که با دايره خورشيد بالدار از ايزدان ديگر مشخص است، با اسب کشيده مي شوند. زير پاي خداي هوا، صحنه نبردي بين يک پهلوان با سپرهاي کوچکي در دست و موجودي نيمه انسان که بخشي از بدنش صخره مانند است، جريان دارد. اين صخره به اژدهايي سه سر ختم مي شود. او فرزند کوماربي و صخره است. داستان، ماجراي بازيافتن پادشاهي آسمان است. تشوب؛ خداي طوفان پادشاهي آسمان را از کوماربي ربوده و کوماربي قصد دارد حکومت از دست رفته را بازستاند. کوماربي با صخره ازدواج مي کند و صخره کودکي به دنيا مي آورد با بدني از سنگ که از مادر به ارث برده است. او يک مدعي براي خداي طوفان است. ميان کوماربي و دريا پيماني بسته مي شود. مادر کودک را به کوماربي ارزاني مي کند، کودک به دريا فرستاده مي شود تا آنجا رشد کند و بالنده شود. کودک هر روز يک زراع و هر ماه يک جريب بزرگ مي شود. پس از مدتي صخره سر از دريا در مي آورد و خدايان آسماني از وجود او با خبر مي شوند.گزواني نقش هايي را که روي جام حسنلو وجود دارد به اين داستان نسبت مي دهد:«جانور عجيبي که روي جام وجود دارد، همان فرزند صخره و کوماربي است. او در حال جنگ با خداي هواست. خداي هوا هم همانست که در نخستين ارابه به وسيله گاو نر کشيده مي شود، منتها او در ارابه با لباس رسمي ظاهر شده اما هنگام جنگ با فرزند کوماربي جامه رزم به تن کرده است. درست کنار آنها صخره ديده مي شود که درحال قرار دادن کودکي بر زانوان مردي است. آن مرد، همان کوماربي است.»داستان ادامه دارد و قصه با نقش هايي. ايشتار؛ خواهر خداي طوفان براي غلبه بر هيولا مي کوشد او را شيفته کند اما هيولا کور و کر است. خداي هوا خود را براي نبرد با هيولا آماده مي کند، لباس رزم مي پوشد. تشوب، در اولين نبرد شکست مي خورد اما سرانجام اآ (Ea) خداي خردمند آب ها، هيولا را از پايه قطع مي کند و از اين راه پيروزي نهايي خداي هوا مسجل مي شود.گزواني احتمال مي دهد نام خدايان موجود بر جام طلاي حسنلو با آنهايي که در اسطوره کوماربي وجود دارد، تفاوت داشته باشد:«نمي دانيم مردماني که پديد آورنده اين جام به شمار مي آيند، نامي ديگر بر شخصيت هاي افسانه کوماربي نهاده بودند يا از همين نام ها استفاده مي کردند. با اين وجود به نظر مي رسد که صحنه هاي منقوش مفاهيم مشابه خدايان اين اسطوره را منعکس مي کند. اين مفاهيم عبارتند از اهداي کودک به پدر، الهه اي مانند ايشتار که دلربايي هاي زنانه خود را نمايان مي کند و سرانجام صحنه نبرد با هيولاي کوه.»جام سه هزار سال است که زنده مانده، البته با کمي تغيير. ديگر مثل آن روز ها مدور نيست، قرن ها زير بدن مرد نجات دهنده اش مانده بود. مرد مرده بود، اما سال ها از جام نگهداري کرد. جام زرين حسنلو قرن ها در آغوش مرد هوري بود، مرد جان نداشت اما استخوان هاي پوسيده اش جام را نجات داد.
تپه باستاني حسنلو در آذربايجان غربي، در جنوب غربي درياچه اروميه، در منطقه سرسبز شهرستان نقده (سرزمين
تاريخي سلدوز) و در ۷ كيلومتري شمال شرقي اين شهرستان واقع است و به علت مجاورت با دهستان حسنلو به اين نام معروف شده است. ارتفاع اين تپه از بستر رودخانه گدار كه از كنار آن مي گذرد، ۲۰ متر و قطر آن حدود ۲۵۰ تا ۲۸۰ متر است. وقتی رابرت دايسون، سرپرست گروه باستان شناسان دانشگاه پنسيلوانيا به جهت کاوش در این تپه به ميدان آمد، قلم مو را به دست گرفت و شروع کرد به تميز کردن استخوان ها، ناگهان يک سيم طلايي نمايان شد، فکر کرد مرد 3 هزار ساله النگويي از طلا به دست دارد، کار را ادامه داد، اما طلا همچنان پايين تر و پايين تر مي رفت و تمام نمي شد تا اينکه جامي 20 سانتي متري به دست آمد جام پر از نقش و نگار است، نقش و نگارهايي که راوي داستاني رازآميزند. روايت جام را و هويت پديد آورندگانش را از گزواني مي پرسيم:«جام زرين حسنلو با نقش هايي پرکار در تمام قسمت هاي بدنه، داستان اساطيري از افسانه هاي هوري را روايت مي کند. زماني که اين جام در منطقه آذربايجان امروزي ساخته شد، مردماني هوري که غير سامي و هند و اروپايي هستند، در آنجا زندگي مي کردند. هوري ها در نيمه دوم هزاره دوم پيش از ميلاد از شمال سوريه تا غرب ايران پيش آمدند اما سهم آنها ار هنر و اساطير ايران ناشناخته مانده است. به هر حال بر اساس بررسي هايي که روي اين اثر ارزشمند انجام شده، مي توان نام حماسه کوشش کوماربي در بازيافتن پادشاهي آسماني را براي نقش هاي جام برگزيد.»سه ايزد، سوار بر ارابه پيش مي روند. نخستين ارابه که ايزد هوا بر آن ايستاده، با گاو نر کشيده مي شود. ارابه ايزد زمين که کلاه شاخداري به سر دارد و ايزد خورشيد که با دايره خورشيد بالدار از ايزدان ديگر مشخص است، با اسب کشيده مي شوند. زير پاي خداي هوا، صحنه نبردي بين يک پهلوان با سپرهاي کوچکي در دست و موجودي نيمه انسان که بخشي از بدنش صخره مانند است، جريان دارد. اين صخره به اژدهايي سه سر ختم مي شود. او فرزند کوماربي و صخره است. داستان، ماجراي بازيافتن پادشاهي آسمان است. تشوب؛ خداي طوفان پادشاهي آسمان را از کوماربي ربوده و کوماربي قصد دارد حکومت از دست رفته را بازستاند. کوماربي با صخره ازدواج مي کند و صخره کودکي به دنيا مي آورد با بدني از سنگ که از مادر به ارث برده است. او يک مدعي براي خداي طوفان است. ميان کوماربي و دريا پيماني بسته مي شود. مادر کودک را به کوماربي ارزاني مي کند، کودک به دريا فرستاده مي شود تا آنجا رشد کند و بالنده شود. کودک هر روز يک زراع و هر ماه يک جريب بزرگ مي شود. پس از مدتي صخره سر از دريا در مي آورد و خدايان آسماني از وجود او با خبر مي شوند.گزواني نقش هايي را که روي جام حسنلو وجود دارد به اين داستان نسبت مي دهد:«جانور عجيبي که روي جام وجود دارد، همان فرزند صخره و کوماربي است. او در حال جنگ با خداي هواست. خداي هوا هم همانست که در نخستين ارابه به وسيله گاو نر کشيده مي شود، منتها او در ارابه با لباس رسمي ظاهر شده اما هنگام جنگ با فرزند کوماربي جامه رزم به تن کرده است. درست کنار آنها صخره ديده مي شود که درحال قرار دادن کودکي بر زانوان مردي است. آن مرد، همان کوماربي است.»داستان ادامه دارد و قصه با نقش هايي. ايشتار؛ خواهر خداي طوفان براي غلبه بر هيولا مي کوشد او را شيفته کند اما هيولا کور و کر است. خداي هوا خود را براي نبرد با هيولا آماده مي کند، لباس رزم مي پوشد. تشوب، در اولين نبرد شکست مي خورد اما سرانجام اآ (Ea) خداي خردمند آب ها، هيولا را از پايه قطع مي کند و از اين راه پيروزي نهايي خداي هوا مسجل مي شود.گزواني احتمال مي دهد نام خدايان موجود بر جام طلاي حسنلو با آنهايي که در اسطوره کوماربي وجود دارد، تفاوت داشته باشد:«نمي دانيم مردماني که پديد آورنده اين جام به شمار مي آيند، نامي ديگر بر شخصيت هاي افسانه کوماربي نهاده بودند يا از همين نام ها استفاده مي کردند. با اين وجود به نظر مي رسد که صحنه هاي منقوش مفاهيم مشابه خدايان اين اسطوره را منعکس مي کند. اين مفاهيم عبارتند از اهداي کودک به پدر، الهه اي مانند ايشتار که دلربايي هاي زنانه خود را نمايان مي کند و سرانجام صحنه نبرد با هيولاي کوه.»جام سه هزار سال است که زنده مانده، البته با کمي تغيير. ديگر مثل آن روز ها مدور نيست، قرن ها زير بدن مرد نجات دهنده اش مانده بود. مرد مرده بود، اما سال ها از جام نگهداري کرد. جام زرين حسنلو قرن ها در آغوش مرد هوري بود، مرد جان نداشت اما استخوان هاي پوسيده اش جام را نجات داد.
No comments:
Post a Comment